تبليغاتX
sometimes just silence...

sometimes just silence...

...گاهی فقط سکوت...

دختر خزان...

دختر خزان

روی پله های آسمان نشست.

بی اراده گریه اش گرفت...

حدس میزنم که...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 21:38  توسط shayeste  | 

صریح و فاش می گفتم من ابله چه بی پرده

که چشمان فسونکارت دلم را آتشین کرده

لباس بره مانندی تن یک گرگ وحشی بود

همان چشمان گیرایی که از جنس سیاهی بود...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 0:54  توسط shayeste  | 

... ... ...

در کلاسی دلگیر...

روی آن صندلی کهنه و سرد...

چشم می دوزم بر سقف کلاس...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 0:38  توسط shayeste  | 

بیش از این ها،آه،آری

بیش از این ها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان،ثابت

خیره شد در دود یک سیگار،خیره شد در شکل یک فنجان. . .در

 گلی بیرنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 21:42  توسط shayeste  | 

جمعه...

جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه، غم انگیز...

...

......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 20:5  توسط shayeste  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 19:18  توسط shayeste  | 

رنگی بالا تر از سیاهی...

سخنی باید گفت...سخنی باید گفت...

دل من میخواهد با ظلمت جفت شود

سخنی باید گفت..

چه فراموشی سنگینی!

و من امروز در تو رنگی دیدم... رنگی بالا تر از سیاهی...

دلم گرفته است...دیگر صدایی نمیشنوم!

دیگر رنگی نمیبینم! هر چه هست... بالا تر از سیاهیست... نوری نیست...رنگی

 نیست...

دیگر به پنجره های بسته عادت کرده ام...

دیگر به سایه ی سیاه تنهایی دیوار که همیشه تکیه گاه من است... عادت کرده ام!

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار ،سخن میگویم!

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار،جواب می شنوم...

دیگر نگاهم خستست...

نمیدانم

نمیدانم

نمیدانم

!

هر چه هست...بالا تر از سیاهیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 0:2  توسط shayeste  | 

پرنده مردنی است

دلم گرفته است...

دلم گرفته است

 

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی لب میکشم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 22:34  توسط shayeste  | 

***خاطره ی خاموش...***

تو به من خندیدی...

و نمیدانستی...

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه،سیب را دزدیدم...

(ادامه شو حتما بخونید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 0:34  توسط shayeste  | 

گاهی فقط سکوت

افسوس...من به دنبال تفسیر روحم در قلب واژه ها نیستم...

گاهی فقط سکوت...

سکوتی که به جای تمام خلوت آوای زندگی ام،به موسیقی جان من پژواک بخشید...

و چه تلخ است آن لحظه که نوای عشق...که نمیدانم با کدامین نت سازگار است،این سکوت را

بشکند... نمیدانم...نمیدانم...آشوبیست در درونم!

و این تلاطم واژه مرا به حرف آورد:

نوای عشق من از نت زندگی جا ماند...و این تویی که نوا بخش نت من هستی!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 22:59  توسط shayeste  |