...گاهی فقط سکوت...
که چشمان فسونکارت دلم را آتشین کرده
لباس بره مانندی تن یک گرگ وحشی بود
همان چشمان گیرایی که از جنس سیاهی بود...
بیش از این ها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان،ثابت
خیره شد در دود یک سیگار،خیره شد در شکل یک فنجان. . .در
گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
...
سخنی باید گفت...سخنی باید گفت...
دل من میخواهد با ظلمت جفت شود
سخنی باید گفت..
چه فراموشی سنگینی!
و من امروز در تو رنگی دیدم... رنگی بالا تر از سیاهی...
دلم گرفته است...دیگر صدایی نمیشنوم!
دیگر رنگی نمیبینم! هر چه هست... بالا تر از سیاهیست... نوری نیست...رنگی
نیست...
دیگر به پنجره های بسته عادت کرده ام...
دیگر به سایه ی سیاه تنهایی دیوار که همیشه تکیه گاه من است... عادت کرده ام!
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار ،سخن میگویم!
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار،جواب می شنوم...
دیگر نگاهم خستست...
نمیدانم
نمیدانم
نمیدانم
!
هر چه هست...بالا تر از سیاهیست...
و نمیدانستی...
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه،سیب را دزدیدم...
(ادامه شو حتما بخونید)
گاهی فقط سکوت...
سکوتی که به جای تمام خلوت آوای زندگی ام،به موسیقی جان من پژواک بخشید...
و چه تلخ است آن لحظه که نوای عشق...که نمیدانم با کدامین نت سازگار است،این سکوت را
بشکند... نمیدانم...نمیدانم...آشوبیست در درونم!
و این تلاطم واژه مرا به حرف آورد:
نوای عشق من از نت زندگی جا ماند...و این تویی که نوا بخش نت من هستی!